حق

یادداشت های کم بیش روزانه یک دانش آموز
فالحق ما رضیتموه، والباطل مآ اسخطتموه
--------------------------------------------
حق آن است که آن را شما پسندیده،
و باطل آنچه شما از آن خشمگین باشید...


...........
آدرس قبلی : paramsy.blogfa.com
آخرین مطالب
پیوندها

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۲۸ ب.ظ

آلزایمر تجویزی

بچه های تنبل کلاس، دلیل رفوزه شدن املایشان صدای بد معلم و سختی مداد و  جیر جیر کردن صندلی و سردی و گرمی هوا  و.... و حتی  معاینه لازم بودن گوش هایشان بود . بزرگتر که شدند نتیجه کنکورشان از عقده ای بودنِ  طراح سوال بود، استاد لج کرد و نمره نداد، جامعه بود که معتادشان کرد ،نبودِ محبت اطرافیان بود که به محبت محتاجشان کرد،نداشتن پارتی بود که بیکارشان کرد، لج  همکار بود که اخراجشان کردو....

 همیشه یک ضدیت بیرونی بود  که مانع مطلوبیت اوضاعشان بود، ولی هیچ وقت اجازه ی فکر کردن به عملکرد درون را هم به خود نداده اند. 

 

 

                                

امروز هم  همین افکار است که  گرانی نان و ماستش را  از تحریم های روی میز  می داند و با نیش تا بناگوش باز شده دنبال ارزن هاییست که به ازای عزتش برایش می ریزند.وقتی بچه  ای را منع می کنی از نزدیگی به آتش و لجبازی می کند ، کمی تجربه ی با مراقبت از دور هم واجب میشود که  گوشه ای از حافظه اش این را هک کند که زیبایی شعله ها دلیلی برای نزدیکی شان نیست. فریب را یاد می گیرد. دنیا را  می فهمد .مادر را ایمان می آورد. اما وای به روزی که شیطنت های بچه گانه اش فراموشی حافظه را هم داشته باشد و هر چند وقت یک بار هوس خطر به کله اش بزند. هر چند دلسوزی بالای سرش دارد که حواسش به همه چیز هست ، اما هر تجربه ای یک هزینه را هم دارد. دلخوری از انجاست که  که چقدر باید فراموشی  ای که درمانش "آگاهی" از تجربیات گذشته است، داشته ها را هزینه و درو کند؟

تعارفی نداریم، هستند کسانی که  از این که حقی را که طلبکارند،را  با منت می گیرند، لذت می برند. دوست دارند  به عواقبی که به آن "خوش بین" نمی توان بود  " امید " داشته باشند . دوست دارند بهانه های احمقانه و بچه گانه ی دیگری را جدی بگیرند و گستاخش  کنند. فکر میکنند"کلید" حل مشکلاتشان دست اوست ، دریغ که اگر این فراموشی "مصلحتی" لعنتی نبود، راه به خون دل رفته را برنمی گشتیم که دوباره طی کنیم.

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۲۸
حق ...
دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۲۰ ق.ظ

آن مرد سبد دارد

 از روی کلمات زیر 5 بار بنویسید

  تدبیر/عدالت/ امید/ توافقنامه/ توقف نامه/ جام زهر/ کلید/ عزت از دست رفته/ کامل کردن عزت/ ارث/ تحقیر/ داس/کلید/سبد/ لبخند/پیام انتخابات/بنفش/..../ لبخند/ نان/گرم پنیر/ باز گشت بهخوشبختی/ اعتدال/ آن مرد/ خفه خون/ آزادی/ رضایت/مچکر/ منتظر/ ؟/!/ تدبیر/ حقوق دادن/حق*

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۲ ، ۱۱:۲۰
حق ...

                         

ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»
از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.
خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کرده‌اند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی.
(بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا همین فرفره می‌شود روروک و پس فردا چرخ چاه.» بیشتر موتورپمپ‌های آب ده، مال کدخدا بود.)
عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه. درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه‌های کدخدا. که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره.
رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را. عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس می‌گیری.» عمو محمد مرد این حرفها نبود. همه‌مان می‌دانستیم. بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشکنید.» عمو محمود گفت: «کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟!» گفتیم: «نه عمو جان! خودتان که می‌دانید، خودمان ساختیم!» گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟» گفتیم: «چرا!» گفت: «بهترش را بسازید.» و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد. صدای بگومگویشان ده را برداشت. این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.
بچه‌های کدخدا فهمیدند. کدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب!» و به میرآب گفت که آب را روی زمینهای همه‌مان ببندد. کار سخت شد. عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین. که کشتمان از بی‌آبی نسوزد. مسعود را گرفتند و کتک زدند. زورمان آمد. مجید به تلافی‌اش، روروک ساخت. کدخدا گفت که گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند. مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند. صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایه‌ها شروع شد. عمو حسن جمعمان کرد و گفت: «این جور نمی‌شود. هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما.» از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند. وقتی که برگشت، خوشحال بود. گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند.» بابابزرگ گفت: «کدخدا سر حرفش نمی‌ماند.» عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست!»
بچه‌های کدخدا آمدند و روروک را، جلوی چشمهای خیس ما، خراب کردند. عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره. مهدی گفت: «وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم. کدخدا از امروز ما می‌ترسید نه دیروز فرفره و روروک ساختن‌مان.» بابابزرگ لبخند زد.
عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می‌رفت. یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می‌گفت. ما می‌شنیدیم و بهش «خدا قوت» می‌گفتیم. بچه‌ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می‌ساختند.

از: 

http://www.tardid.com/?p=659

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۲۰
حق ...