حق

یادداشت های کم بیش روزانه یک دانش آموز
فالحق ما رضیتموه، والباطل مآ اسخطتموه
--------------------------------------------
حق آن است که آن را شما پسندیده،
و باطل آنچه شما از آن خشمگین باشید...


...........
آدرس قبلی : paramsy.blogfa.com
آخرین مطالب
پیوندها

۱۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۰ ثبت شده است

یا فاطمه الزهرا

یابنت محمدیا فاطمه الزهرا (س)

یا قره عین رسول الله

یا سیدتنا و مولاتنا

انا توجهنا وستشفعنا

و توسلنا بک الی الله

و قدمناک بین یدی حاجاتنا

یا وجیهه عندالله

اشفعی لنا عند الله ...

 من یک زره برای جهازش فروختم / او عزم جزم کرده بمیرد برای من!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۰ ، ۲۰:۴۹
حق ...
پنجشنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۰، ۰۹:۱۲ ق.ظ

این هم که لجنیه !!!!!!!!!!

شیخ احمق عربستان__ کاریکاتور عباس گودرزی

انگار حکایت همه ی لجن ها در این دور و زمانه یکی شده

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۰ ، ۰۹:۱۲
حق ...
يكشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۰، ۱۱:۵۷ ق.ظ

چه حالی میکند سید مرتضی با خدایش

خودم را از میان برداشتم تا انچه می ماند فقط خدا باشد

شهید سید مرتضی اوینی

یادش با ذکر یک صلوات گرامی باد

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۰ ، ۱۱:۵۷
حق ...
پنجشنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۰، ۰۸:۳۹ ب.ظ

گنجی داشتیم که رنج شد

گنجی داشتیم که رنج شد

گنجی داشتیم نهفته بود ، پر از رنج ، ولی فقط گنجی اش را فهمیدیم.

رمز گنجی ما نهفته ماند ، تا اینکه گنج ، خودش رمزش را فهمید.. از روزی که "صادق گنجی " ما با رمز به رمز جهان پیوست و شاهد شهید شد ، امروز ما فقط پارکی را به اسمش کردیم

و فقط به اسمش که نه به نامش ، نامش را که در همان پارک ، بین موسیقی های مزخرف شهرداری دفن کردیم..

و کمی آنسو تر توجه نداریم به آن پنج گنجی که که در زمینمان آرمیده اند و منتی بر مایند چرا که نعمت و رحمت مان به واسطه آنهاست...

بگذریم از این پارک و گنج و رمز و راز و... را که در همان موسیقی  جا گذاشتیم .. بگذریم.. امروز حتی شهرداری به خودش اجازه این  را هم نمی دهد که زیر بنر های نصب شده در شهر پشت نام این گنج مقدس نام "شهید "را بگذارد..

کاش حتی عکسش را هم در آن پارک نصب نمی کردیم..

عکس شهید را گرامی میداریم، نامش را اسم می کنیم، و عکسش عمل میکنیم....

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۰ ، ۲۰:۳۹
حق ...
شنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۰، ۱۰:۲۷ ب.ظ

بخوان

نماز آیات می خوانم وقتی گرفته ای

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۲۷
حق ...
شنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۰، ۱۰:۱۸ ب.ظ

رفتم جبهه ..دیدم دشمن

از شلمچه برمیگشتیم.. از پنجره به بیرون نگاه میکردم.  بچه ها با سکوت کامل به سخنرانی دکتر عباسی پیرامون غرب شناسی گوش می دادند . داشتم به دشمن و اثر زمان بر تغییر تاکتیک ها و روش هایش فکر میکردم که ماهیت تغییر نکرده  و...

وارد خرمشهر که شدیم ساختمانهای زخمی دوران جنگ را به بچه ها نشان میدادم. میگفتم خدایا یک ساختمان اینقدر گلوله خورده چه برسد به بقیه در خونین شهر.... دشمنان احمق ما را ببین

جلوتر را که نگاه کردم علمک دشمن را بین یکی از پنجره های همان ساختمان دیدم.. گفتم عجبا کجایی؟؟؟؟ دشمن دست از این ساختمان زخمی هم بر نداشته . ما را باش!!!!؟؟

ولی وقتی به چشم های سرخ و اشک آلود بچه ها که نشان می داد از کربلا سرچشمه میگیرد این اشک ها گفتم: الله اکبر!!!هنوز هم نشناخته دشمن ابله این امت حیدری را ..                       .

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۱۸
حق ...
سه شنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۰، ۱۰:۴۸ ب.ظ

یک مطلب اورژانسی

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۴۸
حق ...
سه شنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۰، ۰۵:۴۰ ب.ظ

به امیدی که دل خسته هوایی بخورد

در این چند روزی که راهی سرزمین نور هستم و فرصتی برای آپ کردن نیست چند جمله ای را از کتاب "شاهد بیاورم" علی اکبر بقایی میگذارم که همین جملات کار یک سال آپ کردن را انجام میدهند امیدوارم با هاشون انس بگیرید . و آخرین کلامم

"به امیدی که دل خسته هوایی بخورد

                                                 وتبرک شود از گرد و غبار شهدا"از خویشتن خویش گذر باید کرد

زندگی از شهادت آغاز می شود از حضور...

دلهامان همه ابری بود، جایی باران زد و جایی رعدوبرق، جمعی پرواز کردند و جمعی پروا  ز  پرواز..

زیبا ترین مرگ ها یا شیرین ترین ولادت ها ، شهادت است..

مردن را هراسی نیست، بیم من چگونه مردن است....

شهادت راز هستی است، و تا چشم ها کم سوست ، هماره راز خواهد ماند..

عجیب آنکه اسرار را به راز آمیز ترین واقعه، فاش میکنند ..

مگر مردگان هم شهید میشوند که ما شهید شویم، شهادت فقط برای زنده هاست..

آنان که یک عمر مرده اند ، یک لحظه هم شهید نمیشوند..

باورتان اگر نیست که میشود زنده بود و نبود ، مراببینید ،و اگر زنده نبود و بود، شهدا را ..

گروهی مرگ را در آغوش گرفتند و شهید شدند ، و ما را مرگ در بر گرفت و مردیم..

گروهی جان دادند و جان گرفتند،؛ ما جانمان را گرفتیم و جانمان ندادند..

سزای آنان که جان دادن را نگرفتند، جان کندن است..

می گویند :"جایشان خالیست"،د غافل که در نظام تکوینی ، هیچ جایی خالی نیست..

پس از آنها من نه از رفتن، که از مردن میترسم، می ترسم که مرده بمانم ، مرده بمیرم..

شهادت یعنی ماندن برای نماندن،و نماندن برای ماندن، شهادت یعنی ماندن ..

به ما گفتند بمانید، نگفتند در گل ..

شهادت را نه در جنگ، در مبارزه میدهند..

جمعی جسمهاشان تشییع شد، ما اسم هامان، خودمان..

زنهار!! هر که شهید نشود ، لاجرم خواهد مرد..

برای من که هنوز تلفظ عشق را نمیتوانم، شهادت آیامعنا خواهد داشت؟؟..

بالت اگر شکسته است...غمت مباد ، شهادت بال نمی خواهد .. حال می خواهد..

به بال ،  نه !از بال که گذشتی، پرواز توانی کرد........................

 

 

 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۰ ، ۱۷:۴۰
حق ...
يكشنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۰، ۰۳:۰۱ ب.ظ

دمت گرم کامران نجف زاده

 

دمت گرم

یادم نمی رود بحث های داغ کلاس زبان را با استادم و اینکه همیشه دم  میزد از دموکراسی فرانسه و از خفقان درون میگفت و توجهی هم نمی کرد به اینکه کنار گوشش چرت نامه ای به  چرک نوشتنش ادامه می داد . روزنا مه شهرمان را می گویم که پراست از دروغ و توهین و ناسزا که ( مرگ بر دروغگو)

اما امروز دمت گرم کامران نجف زاده که خوب زدی به برجکشان. دمت گرم. این است دموکراسی فرانسه،  ..دموکراسی ای که اتهاماتش را (به قول نجف زاده) اگر مرغ پخته هم بفهمد خنده اش می گیرد

کاش کسی هم میبود که از سیلورمن های فیفت اوینیو بگوید و از سیاه پوستان هات داگ فروش منتهن. از این که درست پشت خیابان منتهن هستند کسانی که مجبورند حتی برای پنج دلار آدم بکشند تا شکمی سیر کنند.

کاش  کسی میخواند برای جوانان وطنم داستان "سوزی"  را در"بی وتن " امیر خانی .

خدا قوت کامران نجف زاده ، می گفتند به اندازه سفیری کار می کنی ..نگو  رفته ای به موزه لوورپی اشیا دزدیده شده مان،  ویا ماجرای خون‌های آلوده به ویروس ایدز را که برای اولین بار از فرانسه به ایران وارد شد و غرامتش را ندادند و خودمانیم که تو هنوز هم در سر داری پیگیری کنی این ها را و  نیروگاه هسته‌ای اوریدف که ۵۰ درصد سهام آن متعلق به ایران است وتو آن را فراموش نکرده ای و نخواهیم کرد  .

 نگو دخلشان را آورده ای" مسیو"  !!!!!!  ...

اینست جمهوری اسلامی ایران..

۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۰ ، ۱۵:۰۱
حق ...
شنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۰، ۰۷:۲۳ ب.ظ

« از ۹۰ تا سیصد و سیزده… »

امسال هم مثل پارسال! نوروز می آید، نه گلها می شکفند، نه سال دگر می آید، نه… نه…!
امسال هم مثل پارسال بهار، تکراری است؛ وقتی شب عید، همه با تیک تاک ثانیه ها سرآغاز سال یک هزار و سیصد و نود را لحظه شماری می کنند اما، روحی نیست مثل روح خدا گونه ی باغبان پیر که «انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشد!»
هیس!… نزدیکتر بیا شقایق، تا فقط برای تو، یک خاطره بگویم؛ مینا نشنود با دل شیشه ای اش، هر چند مشکل خودش است اگر خوشش نیاید. او فقط دوست دارد خاطره های سفر خانوادگی شان به کیش و گشت و گذارهای شیکش را تعریف کند! دیگر دوست ندارم خاطره ی دم عید و قلک سبکبار کودکی ام را بگویم و پنج تومنی هایی که نمی شد با آن ها مثل کفش های چق چقی رقیه و بلوز پولکی اش را بخرم که این حرفها تکراری شده! و من حالا بزرگتر شده ام.
برایت بگویم شقایق که حالا بهار، یاد کدام خاطره ها می افتم؟ هر چند به گذشته ی من ربطی ندارد اما به سابقه ی دلم ربط دارد! ربطش دوست داشتن مردمی است که در بالا ستاره اند؛ «ستاره هایی که همه عند ربهم یرزقون اند!»
این سالها بهار که می آید یاد فتح المبین می افتم و مهدی باکری و چشمان قشنگش که مجروح شد ولی نگاهش همچنان آباد ماند! از بس خدا نگاه های سربه زیرش را دوست داشت کاسه ی لیلی را شکست مجنون شب عید!
بیت المقدس را یادت می آید فروردین؟ و «حاج احمد» را؟ عجب سالهای بی وفایی می آیند لحظه ی تحویل، یادشان می رود حاج احمد نیامده، چگونه روی شان می شود بی او بیایند؟ آه!… ببار باران بهاری، برای ایران! که ترکه ی بیداد و ستم مونده رو تنش هنوز، مثل حاج احمد زیر شلاق اسرائیلی های نامهربان. ببار باران به سقف قفس حاج احمد، که من آزادم و قفس اون سرد و تنگه توی این شبهای آخرالزمان!
خاطره ی دل من است عاشقی !… بهار جان من است یاد گل پونه های وحشی دشت امیدم که حالا وقت سحر شد. به نظر تو شب تاریک و سیاه رفته؟ و اکنون فردای دگر شد؟!
امسال هم نمی آمدی نود. دقیقه ی آخر که نیستی تا گل بیاید! پس هر وقت دوست داشتی بیا، وقتی نمی دانیم آخرین بهار ما کی سر آمدن دارد!
امسال هم آیا مثل پارسال هستی نود؟ مثل هشتاد و نه؟
چه کار باید کنی که مثل پنجاه و هفت شوی؟ نه… تو هیچ وقت مثل شصت و یک و دو و سه و چهار نمی شوی! هیچ وقت مثل کربلای پنج نمی شوی، خودت هم می دانی.
آهای نود! اگر با آن «یکی» نیامدی نیا. نود نباش، «نود و دردانه ی ما باش» بعد بیا! آن وقت تازه ای و زیبا… زیباتر از خاطره ی لحظه هایی که دعای یا محول الحول و الاحوال را مادرم زیر شاخه های درخت توت از ته دلش می خواند، وقتی که مثل حضرت «یاس» همه ی ما، در دستان دعایش جا می شدیم و خودش جایی نداشت در دعای خودش.
اگر این فصل را با آخرین مرثیه خوان کربلا آمدی می شود گفت آمدی! آن وقت تحویل می شوی مثل دانه، گاه رویش. می درخشی و بهترین خاطره های زمین خدا می شوی مثل شهادت، مثل «آقا».
مثل ماه شب «چهارده» در شب سیزده بدر… نه!…
مثل مهتاب، زیبا می شوی در شب «سیصد و سیزده ستاره»!…
نسیم مرادپور/بهاریه های قطعه ۲۶
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۰ ، ۱۹:۲۳
حق ...